تبليغاتX
ღ خــــاطرات مانـــدگار مــن ღ

ღ خــــاطرات مانـــدگار مــن ღ
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان



آرزویـم بـا تــو بـودטּ اسـت
امــا
نــہ بــہ بـهـاے پـا گـذاشـتـטּ روے آرزوے تـــو.

آرزویـم ایـטּ اسـت کــہ
بـخـواهـے و بـمـانـے
نــہ اینکــہ بمانے بــہ خـواهـشـم.


موضوعات مرتبط: تـــا همیــــــــــشه مــا
[ دوشنبه 2 آبان1390 ] [ 4:15 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]

شـاهـزادهء قصــہء مـטּ!

کــاش زیـبـاے خـفـتــہ ات بــودم.


تـا بـا یکــــــ بـوســہ،

بـیـدارم میـکـردے

از ایـטּ کـابـوس ِ تـنهـائے ِ هـزاراטּ سـالــہ.


ـــ شـایـد هــم

از خـواب ِ خـرگـوشے ِ ایـטּ روزهـایـم! ـــ


لاله- جمعه 22 اردیبهشت 91


ــ خسته ام از این همه حرف و حرف و حرف... گاهی هم کمی عمل میخواهم... گاهی... و فقط کمی... این توقع زیادیـــست؟!


موضوعات مرتبط: دل-نوشته های من، عاشقانه های من
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 14:0 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]
شـاهـزادهء قصــہء مـטּ!

کـــاش سـیـنـدرلاے قـصــہ ات بـودم.


آטּ وقـــــت

شـایـد

آنـقـدر بــہ دنـبـالـم مـیگـشـتــے

تـا پـیـدایـم کنے

ایـטּ روزهـائے کــہ گـم شـده ام.


لاله - جمعه 22 اردیبهشت 91


موضوعات مرتبط: دل-نوشته های من، عاشقانه های من
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 0:30 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]

سلام به روی ماه همهء شما دوستان خوب و مهربونم که در این چند روز با نظرات و حرفهاتون، با این همراهی هاتون، کلی بهم روحیه دادید...

ممنونم از محبت همگی شما...

دیشب که در اثر استرس بیش از حد تا حدود 4:45 صبح بیدار بودم، با گوشیم به اینجا اومدم و یه بار دیگه نظرات عمومی و خصوصیتون رو خوندم و بعد هم کامنتی در پست قبلی گذاشتم تا بلکه ذهنم آروم بگیره... نا آرومی ئی که بخشیش مربوط میشد به یه مسالهء غیر مرتبط با کنکور و بخشیش مربوط میشد به کار اشتباهی که در آخرین لحظات قبل از خواب انجام دادم و باعث از دست رفتن امید و روحیه ام شدم...

شعلهء مسالهء اول رو هر جوری شده با استدلالات منطقی و توپ و تشرهایی که به دلم زدم، خاموش کردم... اما اشتباهم چیزی بود که دیگه اثرش رو گذاشته بود و نمیشد کاریش کرد...

ماجرا این بود که من از 5 تا درسی که باید برای آزمون میخوندم؛ روی 2 تا درس با ضرایب 1 و 3 تسلط کامل داشتم و روی 2 تا درس با ضرایب 2، نیمه مسلط بودم و یک درس رو هم که اصلاً نخونده بودم و میدونستم که چندان مهم نیست... با این اوصاف خیلی امیدوار بودم و روحیهء خوبی داشتم... مطمئن بودم رتبهء خوبی میارم و حتماً قبول میشم. خصوصاً که یکی از درسها آمار بود و به خاطر اینکه بچه های علوم انسانی در این درس ضعیف ترند، میدونستم با تسلط کاملم روی آمار، میتونم به سوالات بیشتری جواب بدم و مسلماً رتبهء بهتری کسب کنم... همه چی خوب بود تا ساعت 12 شب که قبل از خواب، دفترچهء مجموعهء سوالات آزمون سال 90 رو به دست گرفتم و همون طور دراز کشیده مشغول مرور درسهای مرتبط با زبان و فلسفه و برنامه ریزی شهری شدم... نگاه کردن به سوالات همانا و از دست رفتن روحیه همانا... باورم نمیشد... انگار ذهنم از هر چیزی که خونده بودم تهی شده بود... هر چقدر بیشتر به کلمات نگاه میکردم مایوس تر میشدم... ولی ندائی بهم میگفت این از خستگی ذهنته و فردا سر آزمون همه چی یادت میاد... اینطوری بود که دفترچه رو روی زمین گذاشتم، تا بخوابم و به مغزم استراحت بدم تا برای فردا آماده باشه... که نشد و دقیقاً تا 4:45 صبح بیدار بودم و مدام فکر و خیال و یادآوری بعضی مطالب درسی و بعد هم که تا 6:15 صبح که ساعت زنگ گذاشته بودم، حالتی بین خواب و بیدار بودم... و تازه در همین حالت خواب دیدم در مسیر رفتن به دانشگاه تصادف کردم و کلیه هام رو از دست دادم!... یعنی فقط همین کابوس رو اون وسط کم داشتم!... 

بنابراین میتونید قیافهء من رو تصور کنید، وقتی صبح با اون چشمهای گود افتاده و سردرد وحشتناک و سر منگ و حالت تهوع از تخت جدا شدم که حاضر بشم و برم سر جلسه... و اگه اون نبات داغی که مامان برام درست کرد نبود، فکر نمیکنم اصلاً به جلسه میرسیدم...

با همهء این احوال باز هم به خودم دلداری میدادم که این سردرد و سرگیجه نمیتونند مانع من بشن و به خوبی از پس سوالات بر میام...

رفتم و صندلی ام رو که پیدا کردم و نشستم، کنارم خانم میانسالی نشسته بود که هی سوال جوابم کرد که چقدر خوندی و رشته ات چی بوده و وقتی فهمید از رشتهء علوم سلولی رفتم به برنامه ریزی شهری چشماش گرد شد و متعجب گفت چرا از تجربی تغییر گرایش دادی به انسانی؟... و یه سری سوالات دیگه که سعی کردم کوتاه و سر بالا جواب بدم که متوجه بشه حوصلهء ادامهء این مکالمه رو ندارم!

دوستم مریم که رسید، خیالم راحت شد و مشغول صحبت با اون شدم و کمی شوخی و خنده کردیم. تا زمانیکه برگه ها توزیع شد... سوالات اول زبان بود... زبانی که مطمئن بود زیر 90 درصد نمیزنم بس که سالهای قبل فوق آسون بوده... مثلاً در این حد بود که: ?where is Shahre Soukhte...  اما از سوال اول هر چی رفتم جلو سوالات تخصصی تر و پیچیده تر شد!... باورم نمیشد، میتونستم معنی گزینه ها رو درک کنم اما جواب چیزی نبود که من خونده باشم!...  هر چی بود مربوط بود به اقلیم و آب و هواشناسی و انواع خاک و کوه و کوهپایه!...

خلاصه، همین طور یکی یکی درسها رو رفتم جلو و لحظه به لحظه تپش قلبم بیشتر شد وقتی میدیدم از هیچ کدوم منابعی که معرفی شده بود و جزواتی که من خونده بودم، سوالی نیامده!... باورم نمیشد... سعی کردم تمرکز کنم.... شاید استرس باعث شده بود من همچین برداشتی کنم، اما نه... از مجموعهء اون 4 تا کتاب، فقط یک سوال اومده بود!... درس آمار رو هم که دوستم، رزا، میگفت به خاطر ضعف گروه انسانی در محاسبات، محاله محاسبات پیچیده و سخت بدن؛ پر بود از محاسبات که خب شکر خدا تنها موردی بود که باعث نا امیدیم نشد. هرچند که ضریب 1 داشت.

به هر حال چون زمان آزمون برای کل مجموعه سوالات 7 گرایش رشته ای بود که من یکیش رو انتخاب کرده بودم، فرصت این رو پیدا کردم که بعد از جواب دادن به سوالات آمار و قوت قلب گرفتن، یک بار دیگه برگردم و به سوالات نگاهی بندازم و این بار دیگه گفتم بادا باد و هر چیزی که شک داشتم رو با استدلالاتی انتخاب کردم و جواب دادم...

از جلسه که اومدم بیرون به زور روی پاهام بند بودم... به سرعت از محوطهء دانشگاه رفتم بیرون و خودم رو رسوندم به ماشین و منتظر موندم تا مریم هم بیاد... و جالب بود که اون هم مثل من شوکه از سوالات بود و دقیقاً به همون 1 سوالی که از کل اون کتابها اومده بود اشاره کرد و کلی دوتائی به این شانس و بخت خودمون بد و بیراه گفتیم.

بعد هم که هر دو خسته و عصبی، دیدیم حال رفتن به خونه رو نداریم، پس من سر ماشین رو گرد کردم و به یه پارکی که به تازگی درستش کردند، رفتیم و کمی قدم زدیم و بستنی خوردیم و حرف زدیم و اونقدر غر زدیم تا یکم آروم بشیم...

خونه که رسیدم، یکسره رفتم توی تختخواب... اما تا همین 1 ساعت پیش هم هر نوع تلاشم برای خوابیدن و رها شدن از این منگی و سرگیجگی بی فایده بود و نهایتاً اتاقم رو تمیز و مرتب کردم و کادوئی های تولد موموشم رو کاغذ کادو پیچیدم... و الان هم با کلی خستگی (خستگی ئی که با این وضعی که امتحانم پیش رفت، بدجور رو تنم مونده) و سرگیجه و سر درد، اومدم که به قولم عمل کنم و به نظرات جواب بدم و این پست رو بذارم که احتمالاً تا چند روز نمیتونم به اینجا سر بزنم...

رزا که بهم زنگ زد تا از نتیجه بپرسه، خیلی تعجب کرد و گفت هر چند سال یه بار اینا هوس میکنند کل سوالات رو اینطوری عوض و سخت کنند (شانس رو دارید دیگه! دقیقاً همین امسال باید این اتفاق می افتاد!) و بعد هم دلداری ام داد که غصه نخور و اگه سخت بوده واسه همه بوده...

جالبه که تو اخبار شبکهء خبر هم از هر کی پرسیدند آزمون چطور بود میگفتند سخت!...

یعنی من ته شانسم... آخر ِ آخرش...


خلاصه این بود ماجرای امروز که با نوشتنش، پرونده اش رو همین جا بستم و دیگه نمیخوام بهش فکر کنم... اگه خدا لطفی در حقم کرد و با همون سوالات پر از شکی که جواب دادم، قبول شدم که خدا رو شکر میکنم، اگه نه هم که بیخیال... مثبت ِ مثبتش اینه که کلی مطلب جدید در باب فلسفه و مکاتب مختلف و سیستم های شهرسازی یاد گرفتم که حین خوندن و یادگیریشون، کلی ذوق میکردم و لذت میبردم.


پ.ن:

1. دلم گرفته از "بعضی ها"... خیلی... یه وقتایی دیگه نمیشه از یه سری انتظارات چشم پوشید و گفت مهم نیست... دیگه نمیشه توجیهش کرد... چون ارتباط پیدا میکنه با پایه و اساس و اهمیت ِ بودن و موجودیتت... اونم وقتی میبینی همین موضوع برای یه کسانی که صد پشت غریبه اند، مهم و قابل توجه بوده... اما روی دیگ ِ دلم، یه در بزرگ گذاشتم تا بخارات دلگرفتگی و دلگیری اش نزنه بیرون... آره... باز هم سکوت میکنم... باز هم چشم میبندم... باز هم با صبوری از کنارش میگذرم... فقط خدا کنه که نرسه اون روزی که دلم جوش بیاره و دیگه هیچ در و سرپوشی نتونه جلودارش بشه... خدا اون روز رو نرسونه...

2. روز زن و مادر رو به همهء دوستان متاهل گلم، چه اونهایی که مادر هستند، چه اونهایی که قراره مادر بشن و چه اونهایی که فعلاً قصد مادر شدن ندارند؛ با کلی آرزوی خوب و قشنگ براشون، تبریک میگم... دوستان مجرد گلم هم اونطوری نگام نکنند ها!... خب آخه اصلاً این روز به من و شما چه ربطی داره آخه؟!

3. چه خوبه موموشم داره میاد و دنیای عمه داله رو پر از عشق و شادی میکنه... برای دیدنش لحظه شماری میکنم... زودتر بیا عشق کوچولوم که وقتی با توام، در کنار تو و دنیای معصوم و پراز عشق ِ خالصانه و صادقانه ات، تو دنیای من هیچ غصه ای جا نداره.


بـعـــــد نـوشــــت:

دوستان گلم، مریمی نازنین، یکی از دوستان خوب من، اینجا هست که این روزها دلش پر از غصه است... اگه میشه با دلهای با صفاتون برای سلامتی مادر مهربونش دعا کنید... ممنونم.


موضوعات مرتبط: دل-نوشته های من
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 20:0 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]

دوستان گلم، زمان آزمونم شده پنج شنبه 8 صبح 21 اردیبشهت و این برای منی که فکر میکردم (نمیدونم چرا) آزمونم روز شنبه 23 اردیبهشته و واسه پنج شنبه و جمعه هم تا دقیقهء 90 برنامه ریزی کرده بودم، یعنی فاجعه... منم و مرور یه جزوه و دو تا کتاب خیلی قطور که هر چی بهشون نگاه میکنم هیچی ازشون به یاد نمیارم... از طرفی میزان استرسم اونقدر بالاست که موقع محاسبات، 24 تقسیم بر 4 رو مینویسم 8 و کلـــــــــــــــــــی راه رو میرم و به جواب نمیرسم و مجبورم از اول شروع کنم و تازه بفهمم همون ابتدای راه یه 6 شده 8 و تا آخرش غلط محاسبه شده... و بعد فکر میکنم که فقط کافیه یکی از همین اشتباهات و بی دقتی ها رو سر جلسه کنم...

بگذریم...

تنها راه حلی که برای جبران این دو روز به ذهنم رسیده نرفتن به کلاس نقاشی و زبان و نیامدن به اینترنت در 3 روز آینده است... ولی مطمئن نیستم که کارساز باشه... به هر حال بهتر از هیچیه...

لطفاً برام دعا کنید. دعا کنید بتونم اون مقدار کافی از سوالات رو درست جواب بدم که قبول شم... اگه در کنکورهای قبل برام خیلی مهم نبود که قبول شم یا نشم، این بار هست. خیلی مهمه...

اگه تونستم بعد از کنکورم، شب پنج شنبه، یه پست جدید میذارم ولی اگه نشد، فکر کنم تا یه مدتی غائب باشم. چون به احتمال زیاد موموشم جمعه میاد رشت... آخه 24 اردیبشهت تفلدشه... و احتمالاً یه هفته ای پیشمون هستند... پس اگه دیدین نیستم نگرانم نشید.

چقدر دلم میخواست این روزها یه همراه و حامی قرص و محکم میداشتم... یکی که بهم روحیه میداد... حتی شده فقط با کلماتش... با حرفهاش... اما... مثل همیشه، تنهام... و مثل همیشه باید به خودم اتکاء کنم و به تنهایی گلیمم رو از آب بکشم بیرون... تنها... چه کلمهء سنگینیه... چه بغضی سنگینی به دنبال خودش میاره...

بگذریم...

توکل بر خدا...

فراموشم نکنید ها... روز پنج شنبه به انرژی های مثبتتون نیاز دارم...

تا سلامی دیگه، خدا نگهدار ِ همگی شما.


پ.ن:

تا برگردم، بخش نظرات رو باز میذارم... کسانی که نظر خصوصی میذارند، حواسشون به تیک خصوصی باشه لطفاً!


موضوعات مرتبط: دل-نوشته های من
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 1:0 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]

روزهایی که به تشویق یک دوست قدیمی مجازی، نوشتن در دنیای مجازی را شروع کردم و بعد هم به تشویق دایی ِ موموشم، نوشتن در بلاگفا را شروع کردم؛ هدفم نوشتن دل نوشته هایی بود برای دل خودم... هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم این نوشتن باعث آشنائی با کسانی میشود که بخش مهم و قشنگی از زندگی ام میشوند... فکرش را هم نمیکردم که این نوشتن باعث میشود دوستانی پیدا کنم، واقعی تر از هر دوست واقعی و نزدیکتر از هر دوست نزدیک...

دوستانی که بارها و بارها در موقیعت های مختلف، همراهی و کمک و محبت های بی چشمداشت و بی توقع اشان را نثارم کردند و هر بار بیشتر از قبل رشتهء دوستی بینمان را محکمتر و قوی تر کردند.

دوستانی که خیالم را جمع کردند که همیشه و هر زمان کنارم هستند...

کافیست فقط بنویسم و بخواهم... تا جائی که در حد توانشان باشد، اجابتم میکنند...

خدا را شکر بابت حضورتان... خدا را شکر بابت داشتن اتان... خدا را شکر بابت دوستیهایتان...

واقعاً نمیدانم بیشتر از این چه بگویم که تکرار مکررات نباشد و بتواند حجم احساسم را نسبت به حضور شما خوبان نشان بدهد...

بهار نازنینم، استنلی عزیزم، افق جانم، دوستان با حوصله و دانایم؛ بابت کمک و راهنمائی امروزتان یک دنیا ممنونم...

به ظاهر، حل یک مشکل سادهء ریاضی بود؛ اما در باطن، تلاش و کمکتان برای حل این مشکل برایم یک دنیا ارزش دارد... سپاس فراوان...

امیدوارم بتوانم به موقع اش لطفتان را جبران کنم...

این گلها هم تقدیم به شما و هم تقدیم به همهء دوستان خوبی که امروز با همفکری و همراهی هایشان، به من روحیه دادند و کنارم بودند.


موضوعات مرتبط: دل-نوشته های من
[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 23:0 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]

من الان به شدت قاطی کردم!... هیچی از ریاضی دبیرستان و دانشگاهم که اونقدر فوت آب بودم، یادم نمیاد و اعصابم خرده!

یکی بیاد برام لگاریتم رو خیلی ساده و با راه حل توضیح بده...

ببینید! مگه:

x= by

log b (x)= y

نیست؟ ( b پایهء لگاریتم)

و مگه همیشه b=10 ، یعنی پایهء لگاریتمها  10 نیستند؟

مثلاً log (1000)= 3... چون 103= 1000  درسته؟ ولی در مورد اعداد غیر رُند هیچی یادم نمیاد... مثلاً الان این لگاریتم رو باید چطور به جواب برسونم؟

log (525) = ?

مغز درد گرفتم بس که مطالب ویکی پدیا رو در مورد انواع لگاریتم خوندم و بازم متوجه نشدم برای حل چنین لگاریتم ساده ای باید چه کنم...


موضوعات مرتبط: دل-نوشته های من
[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 13:0 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]

دو تا آهنگ شاهکاری که شنیدنشون سرحالم آوردند... تقدیم به شما خوبان برای سر حال آمدن:

1) آهنگ "کمی آهسته تر زیبا" (یا Slightly Slower) از گروه دنگ شو (Dang Show): از اینجا یا اینجا دانلود کنید. (اولی کاملتر و با دکلمهء اول متن همراهه)

2) آهنگ "عشق آمد" (یا Fill The Blankاز همین گروه: از اینجا دانلود کنید.


راستی! پست قبلی رو به قول موموشم، ولش بتونید (بکنید)... شب نوشت بود... حس همون لحظه... خب؟؟؟... آوَرین دوستای خوبم...

حالا برید آهنگها رو دانلود کنید و گوش کنید و متن آهنگها رو هم در ادامهء مطلب ببینید:


موضوعات مرتبط: دل-نوشته های من
ادامه مطلب
[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 21:0 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]

شب... یه شب ِ عجیب... عجیب تر از غروب... دلگیرتر... شب ِ سکوت... شب ِ تنهایی... شب ِ دلتنگی... شب ِ میل به صحبت اما بی همصحبتی... شب ِ بی خبری... شب ِ گوشی خاموش... مسنجر ِ خاموش... همه آفلاین... شب ِ بد قلق... شب ِ یه دلگرفتگی خیلی عجیب... سکوت و تنهائی... گوشی های خاموش... نگرانی... بیخبری... نگرانی... سکوت و سکوت...

sms ِاستاد عود... حال و احوال پرسی... ابراز دلتنگی برای کلاس و صدای عود... دریافت یه پیشنهاد غافلگیر کننده... تماس بی کلام... صدای عود و عود و عود... تمام... و قطع بی کلام تماس...

یه دنیا شگفتی... آرامش... عاجز از بیان تشکر... یه sms و فقط یک جمله: یه دنیا ممنون استاد... و جوابی که بیشتر متعجبم کرد:

"برای کسی که هم خیلی خیلی خیلی خوبه و هم بامرامه، این حداقل کاری بود که میشد انجام داد".

و من هنوز تحت تاثیر صدای جادوئی عود، به یاد میارم که این جمله رو ماه ها قبل هم از زبان کس دیگری شنیده بودم: "تو یه آدم خوب و بامرامی"!

چقدر همه چی به نظر دور میرسید... انگار سالها پیش بود که این جمله رو شنیدم نه همین چند ماه پیش...

و بعد به فکر میرم... شاید تعریف خوشایندی باشه... شاید باید خوشحال باشم که نظر دیگران اینقدر در موردم مثبته... اما وقتی دقیق میشم، به تنها نتیجه ای که باز هم میرسم، از این جملات و اتفاقات چند ماههء اخیر، اینه که من فقط  دور ِ دوست داشتنی ام و نزدیک ِ نخواستنی.

دیگه باورم شد...

مدتهاست که دیگه از هیچ تعریفی دلشاد نمیشم...

لاله- نیمه شب


ــ فقط برای دلم نوشتم که فراموشش نشود... جدی اش نگیرید... شما همان پست قبلی را بخوانید.


موضوعات مرتبط: دل-نوشته های من
[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 0:30 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]

باز هم صدای چند رعد بلند و لحظه ای بعد برقی که آسمان را روشن می کند... باز هم صدای دلنشین تیک تیک بارانی که بر شیروانی خانه می خورد... از همان بارانهای دانه درشت بهاری... همان بارانهای لحظه ای...

صدای باران را که می شنوم، دلم که بی حواس بود، دست و ذهنم هم بی حواس می شوند... بلند میشوم و به سمت تراس خانه می روم... تکیه می دهم به آن تیرک نرده های رو به حیاط... و به والس آرامی که باد ملایم با شاخه ها و برگهای درختان و گلها راه انداخته، نگاه می کنم... به موسیقی گوشنواز باران گوش می دهم... به جیک جیک گنجشکهایی که از هراس خیس شدن، پناه برده اند به عمق شاخه های درختان... چند نفس عمیق می کشم و ریه هایم را پر می کنم از عطر خاک باران خورده... از جائی همین نزدیکی ها، عطر بهار نارنج هم به مشامم می رسد... عطری که هر بار درست مانند نخستین بار، سرمستم می کند... عاشقم می کند... بیقرارم  می کند...

باد که به پوستم می رسد، تنم مور مور می شود... به آسمان نگاه می کنم... تیره و گرفته است... درست مثل دل من... تنها فرقش این است که او می بارد و دل من نه... که او می غرد و می بارد و من در سکوتم و باریدن را مدتهاست که ممنوع کرده ام...

چشمهایم را می بندم... و تو را کنار خودم تصور می کنم... تو را که از پشت سرم آمدی و غافلگیرم کردی... بازوانت را حلقه کردی دور شانه هایم و مرا به خودت نزدیک کردی... گرمی و سفتی عضلات بازویت را روی پوست خنک و لطیف دستم حس می کنم... عطر دوست داشتنی تنت را نیز... و صدای نوازشگرت را که آرام در گوشم زمزمه کردی: سیاه چشم من! بدون من آمدی به تماشای باران؟

چشمهایم را که باز می کنم، لبخندی روی صورتم پخش است... چه آسان می توان، حتی با تصور ذهنی یک عاشقانهء آرام، حال را عوض کرد و خوش شد.

به آسمان نگاه می کنم و در دلم می گویم: ببار آسمانم... شاید تو نیز سبک شدی از آن همه بغض ِ نباریده.


پ.ن:

1. این بار مخاطب خاص ندارد... این "تو" می توانست مهرم باشد و نباشد... مهم آن حضور آرامش بخش بود... آن حس امنیت و آرامش و حمایتی که این تصویر ذهنی بهم هدیه داد.

2. آری این منم... همانی که میگفت همراهی جز مهر نمی خواهم... همانم... اما دیگر اصراری برای ماندن و اجباری برای در بند ِ احساساتم کردنش ندارم... رهایش کردم... روحش را، فکرش را، احساساتش را... آزاد و رها از هر قید و بندی و هراسی... آنقدر که دیگر حتی در تصورات ذهنی ام هم آن همیشه ثابت نیست... که آوردنش در تصورات ذهنی ام هم یعنی تحت فشار گذاشتن روحش به ماندن... که یعنی اراده ام را به ارادهء آزادش تحمیل کردن... همراه و کنارش هستم اما اصراری به بودن ندارم... به بودن اجباری... میخواهم اگر قرار به بودن است، به خواست دلش باشد، به ارادهء خودش. نه به خواست دل من...

3. خوبان من، اگر لحظه ای فرصت داشتید، فقط لحظه ای، برای باز شدن گره های زندگی مهر دعا کنید... نه به خاطر من... به خاطر آرامش و آسایش خودش به عنوان یک انسان که لایق بهترین هاست... ممنونم.


موضوعات مرتبط: دل-نوشته های من
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 21:45 ] [ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ دخترک پاییـــــز Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

1. عَشَقِه گیاهی است پیچنده، بالارونده، دارای برگهای کوچک، سبز و قلبی شکل که در صورت نزدیک بودن به درخت، دیوار، داربست یا صخره از آن بالا میرود در غیر این صورت روی زمین می‌خزد و به عنوان گیاه پوششی عمل می‌کند. درست مانند مثل عشق که میپیچد به دور قلب و روح و جسم انسان و رشد میکند و بالنده میشود و میرود تا اوج!

2. این وبلاگ محلی است برای ثبت دل-نوشته های من. برای خوش آمد یا بد آمد ِ کسی نمینویسم. ادعای نویسندگی هم ندارم. تنها برای دل خودم مینویسم. مینویسم، چون نوشتن راهیست برای شناختن بیشتر خودم، برای دیدن مشکلات با یک دید دیگر... دل-نوشته هم تابع هیچ قانونی نیست. هر چه میخواهد دل تنگم مینویسم!... بی قانون و قاعده... فقط همین!

3. نوشته های این وبلاگ شاید از یک نویسنده ی قوی نباشند اما آنقدر خودشان و فکر پشت سرشان، حرمت دارند که حق کپی رایت در موردشان رعایت شود و آنقدر من به عنوان نویسنده اشان نسبت بهشان حق دارم که با تعویض اسم و یک کپی پِست به کس دیگری تعلق نگیرد... پس به حریم مجازی یکدیگر احترام بگذاریم. ممنون از درک بالایتان.

4. رمز پستهای قدیمی تر (autumngirl) هست. باقی پست های رمزدار، رمز مخصوصی دارند که فقط مخاطب خاصشان آن را دارد. پس لطفاً سوال نفرمائید و ضمناً، ممنون میشوم اگر در این پستها نظری نگذارید.
☻♥☻
\█/\█/
.||. ||.

5. با همه ی این حرفها، به اخترک من خوش آمدید. ممنون از حضورتان @};-
امکانات وب
Photography Icons

جاوا اسكریپت

Online User